تبليغاتX
معرفی برترین آثار سینما
فیلم های روز دنیا

 

کوين اسپيسي در 26 جولاي 1959 در نيوجرسي امريکا متولد شد او استعداد عجيب و پيچيده ائي دارد او دوست دارد نقش ادمهاي پيچيده و خشن را بازي کند كوين اسپيسي در 5، 6سال اخير با بازي در فيلمهاي مطرح استوديوهاي بزرگ و درخشش در آنها، چشم جهانيان رامتوجه خودكرده اما مدعي است كه عشق و كشش اول او همچنان بازي در فيلمهاي «مستقل» و آثار استوديوهاي به اصطلاح كوچك است و مي افزايد كه خود را وامدار آنان مي بيند و براي بازپرداخت اين وام، هيچ كوتاهي اي نخواهد كرد. اسپيسي كه در اواخر سال 2001 و اوايل سال 2002 در دوفيلم بزرگ (و نه غيرمستقل) همچون «كي پكس» و «شي پينگ نيوز» مجدداً جلب نظر كرد اسپيسي در بهار سال 2002 مي گويد: بهترين تجربياتم با بازي طي سالهاي گذشته در فيلمهاي كم هزينه و آثار استوديوهاي كوچك و فيلمهاي به اصطلاح «بي» و «سي» (درجه دوم و سوم) حاصل آمده است. فيلمهايي كه به سرعت فيلمبرداري و آماده مي شدند. اتفاقاً كمبود بودجه يك حسن و يك عامل سازنده است. چون وقتي پول اضافي نداريد، بيهوده خرج نمي كنيد و در چنين شرايط سختي خلاقيت ها بيشتر مي شود و بارها ديده ايم در چنين محيط ها و محظورهايي چه فيلمهاي خوبي تولد يافته و شكل گرفته اند و من قشنگ تر از برخي از اين فيلمهاي به اصطلاح «بي» چيزي نديده ام. اگر اين افتخار را داشته ام كه در اوج سينماي هاليوود بايستم، وظيفه دارم كه دينم را به آنان و پايه گذاران صعودم، يعني سران سينماي مستقل و كم بودجه و بانيان اين هنر زيبا پس بدهم اسپيسي 46ساله ابتدا در همان سينماي مستقلي كه به آن اشاره مي كند، مطرح شد و ناگهان با بازي درخشانش در نقش «كيزرسوسي» مرموز در فيلم «مظنون هاي هميشگي» (كار سال 1995 برايان سينگر آمريكايي كه در ايران نيز اكران عمومي شده و اخيراً از «سيما» نيز پخش شده است) اوج گرفت و پل ارتباطي بين فيلمهاي مستقل و «بي» و فيلمهاي پرهزينه و «آ» را با يك گام بلند طي كرد كه البته بخاطر اين بازي برنده جايزه اسكار بهترين هنرپيشه مرد نقش دوم سال شد. كمپاني متعلق به اسپيسي كه پيشتر از آن ياد كرديم، توسط وي «تريگراستريت» نامگذاري شده است و چون همزمان دارد روي چند پروژه كار مي كند اگر اسپيسي پيشنهادات اخيراً رسيده به وي براي بازي در چند فيلم را مي پذيرفت و به لوكيشن هاي مربوطه مي رفت، اداره كارهاي شركت برايش بسيار سخت مي شد. اسپيسي كه در سال 1997 براي بازي در «محرمانه لس آنجلسي» فيلم نوآر درخشان كرتيس هنسون تحسين شد و اسكار نقش اول مرد سال را بخاطر بازي روان اش در فيلم «زيباي آمريكايي» به سال 1999 تصاحب كرد و سابقه ي حضور در «شنا كردن با كوسه ها»، «هفت» و «نيمه شب در باغ خير و شر» را نيز دارد، مي گويد جك لمون هنرپيشه بزرگي كه 2سال پيش درگذشت، در تبلور و موفقيت وي نقش و سهم مهمي داشته است. از زبان اسپيسي بشنويد كه مي گويد: فقط 26 سال داشتم كه لمون بي همتا با نفوذ خود مرا قادر ساخت در اجرايي از تئاتر معروف «سفر طولاني به دل شب» كار يوجين اونيل شركت كنم و مرا در راه مناسب قرار داد. او هيچ گاه باورهاي درست و بنيادين اش را در مورد كار هنرپيشگي عوض نكرد و هماني كه بود، ماند. دنيا بدون او جاي غم انگيزي است .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:3  توسط مهدی  | 

                                                                           

در یکی از بهترین آثارش نانسی میرز کمدی زیبای خود را ارائه کرده است ،فیلم Its Complicated با هنرنمایی مریل استریپ,آلک بالد وین,و استیو مارتین.

این کمدی خردمندانه ؛یک اثر رشد یافته کمال و تمام است،چیزی که فیلمهایی شبیه یاید یه چیزی داد هرگز به آن نرسیدند.میرز سه شخصیت قابل اعتمادکه دارای سمپاتی و همان خصوصیات کیفی عادی روزمره هستند را خلق می کند که این موضوع باعث ممتاز شدن و درجه یک شدن آنها میشود.

فیلم؛ داستان جین(استریپ) را باز گو می کند که ده سال پیش از جیک(بالدوین) جدا شده شده است.شوهری که اورا به خاطر یه زن جوان دیگهطلاق داده است،و مررو زمان هم هنوز او را تغییر نداده است.این زن سعی میکند در این سالهای آخر چیزی برای دلخوشی در زندگی پیدا کند او باآدام(مارتین) آشنا میشود که یک آرشیتکت خیلی احساساتی است و در حال طراحی آشپرخانه جدید آن زن است و به طور منصفانه ای داستان طلاقخودش را در میان گذاشته است.اما هنگامی که جین و جیک برای مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه پسرشان شرکت می کنند متوجه میشوند که همه چیز به همان سادگی روزهای اول است.

تعیین بازیگر برای نقشها در این فیلم یکی از بهترین های سال است.مریل استریب یک ناتورالیسم است و و در اوج خوش فرمی است به طوری که در سن 60 سالگی بسیار جاذبه جنسی دارد.استریپ ثابت می کند که هنوز می تواند از مهره های سوخته شخصیت بسازد واین زن را دقیقا آنطور که زنها در خیابانهای نیویورک قدم میزنند نشان دهد.این مطلب یکی از خنده دار ترین تعبیر های سال وی است.

آلک بلد وین در یکی از بهترین بازیهای سال خود؛و در یک فیلم نشان میدهد که ناپختگی و بی دقتی میتواند شما را تا کجا بکشاند.با این فیلم کمدی بسیار عالی به نظر میرسد بالد وین در حال شکار جایزه اسکار است.جذابیت و زیبایی او بسیار سورپریز کننده است چرا که هر گز تا کنون چنین

نقش کمدی از او ندیده ایم،حتی در کمدی سی صخره وی.استیو مارتین که در این چند سال اخیر به نظر من کمدی را به افراط کشیده بود در
این جا کنترل شده و بسیار لذت بخش بازی می کند.مارتین یکی از کارهای به یاد ماندی خود را در زمینه احساساتی رکسان و پدری نشان داد.و تمایل و تشویق بینندگان را از آن خود کرد چیزی که میتواند شخص را به بهترین حالت کاری هدایت کند.این فیلم نوعی روی فرم آمدن دوباره وی بود.

جان کراسینسکی ؛که در نقش هارلی -یکی از نامزدهای دختر جین - بازی می کند بسیار خنده آور است و کلیه شکهای نسبت به خودش که در سریال کمدی شبکه ان بی سی اداره وجود داشت را از بین میبرد.کراسینسکی در بسیاری از جنبه های فیلم ارتقاع تجربه ای را نشان می دهد به طوری که

اکثرا لحظه های تمرکز فیلم رادزدیده و به خود اختصاص می دهد.کراسینسکی استعداد خارخ العاده ای دارد و می تواند منتظر سفارشهای بازیگری زیادی در آینده باشد.

فیلم موضوع پیچیده است بدون تلاش نانسی میرز موفقیتی نداشت او نشان داد که یک فیلمنامه مناسب برای بازیگرهای مناسب زمان مناسب و کار مناسب

چقدر میتواند معجزه ایجاد کند.این یک اثر حرفه ای از اوست و او شانس کاندید شدن اسکار به خاطر این فیلم طور را غیر مترقبه ای دارد.

گرچه این فیلم برای نسل قدیمی زیبایی خاصی دارد اما نسل جوان هم میتوانند از دیالوگهای پر شور و هیجان بین بازیگران لذت ببرند.این فیلم کمی به درازا می کشد و این باعث میشود که در پرده آخر کمی از درخشش خود را از دست بدهد؛اما بسیار سرگرم کننده است و فیلمی است که حتما باید آن را دید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:53  توسط مهدی  | 

 

اسکورسیزی در مطب دکتر کالیگاری

  شاید نتوان در کارنامه سینمایی مارتین اسکورسیزی ، اثری اینچنین روانشناختی و پارانوییک مانند فیلم "جزیره شاتر" یافت. کارنامه ای که با فیلم های اجتماعی و ضد نیویورکی "راننده تاکسی" ، " پایین شهر" ، " نیویورک ، نیویورک" ، " بیرون آوردن مردگان" و "دار و دسته نیویورکی" در کنار آثار نئو گنگستری "رفقای خوب"و " کازینو" و "مردگان" و همچنین فیلم های دیگری مانند "گاو خشمگین " و " هوانورد" شاخص می شود. آثاری که اگرچه در پرداخت شخصیت یا کاراکترهای اصلی ، به درونیات و معضلات روحی روانی آنها نیز نقب می زند اما هیچگاه آن را به عنوان محور فیلم و فیلمنامه قرار نداده است.

فی المثل اگرچه در فیلم "راننده تاکسی" در صحنه های متعددی شاهد سر و کله زدن تراویس با خودش هستیم ، اما اساس ماجراهای فیلم ، چالش او با نابسامانی های اجتماعی به نظر می رسد که وی را درگیر خود ساخته است یا فرانک ، آن امدادگر فیلم "بیرون آوردن مردگان" تحت تاثیر مرگ آدم هایی که قادر به نجات زندگیشان نبوده ، دچار نوعی روانپریشی گشته اما محور فیلم بر برخوردهای بیرونی وی تاکید دارد و یا حتی بیماری وسواس هاوارد هیوز در فیلم "هوانورد" نمی تواند مانعی بر سر راه موفقیت های او محسوب گردد و ...همه این معضلات روانی در کنار خط اصلی قصه قرار گرفته ( یعنی هیچیک به عنوان خط اصلی داستان مطرح نشده اند) و به شخصیت پردازی ها و فضا سازی کمک فوق العاده می نماید.

تقریبا در اغلب فیلم های یاد شده ، فضای روانشناختی که به فیلم های اکسپرسیونیستی دهه های 20 و 30 سینمای آلمان راه ببرد ( آنچنانکه در فیلم "جزیره شاتر" بارز است) ، وجود نداشت یا از سینمای امثال هانری ژرژ کلوزو و آثاری مانند "چراغ گاز" جرج کیوکر ، "سوء ظن" آلفرد هیچکاک ، "کریدور شوک" سمیوئل فولر ، "سه چهره ایو" ناتالی جانسن و "بچه رزماری" و "مستاجر" رومن پولانسکی و حتی "باشگاه مشت زنی" دیوید فینچر الگو نگرفته بودند ، آن گونه که در فیلم "جزیره شاتر" تقریبا از اغلب فیلم های فوق تاثیر گرفته شده و به خصوص فیلم "مطب دکتر کالیگاری" ساخته روبرت وینه محصول 1920 آلمان را می توان نسخه اصلی تازه ترین اثر مارتین اسکورسیزی  قلمداد نمود.

به نظر می آید پس از اینکه اسکورسیزی ، سرانجام پس از سالها برای فیلم قبلی خود یعنی "مردگان" ، جایزه اسکار را از آن خود کرد ، دیگر خیالش راحت شده ( یا لااقل دیگر انتظار اسکار ندارد) و قواعدی که تا آن موقع در فیلم هایش رعایت می کرد را برهم زده تا این بار در سینمایش شاهد خرق عادتی حیرت آور باشیم. البته این نوع خرق عادت در سینمای اسکورسیزی مسبوق به سابقه است . درست مانند زمانی که در میان فیلم های سرشار از خشونت "رفقای خوب" و "تنگه وحشت" و "کازینو" ، اثر رمانتیکی همچون "عصر معصومیت" را جلوی دوربین برد.

شاید اگر نمی دانستیم سازنده فیلم "جزیره شاتر" همان اسکورسیزی "تنگه وحشت" و "آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند" و "سلطان کمدی" و "رنگ پول" است و نام وی را در تیتراژ فیلم نمی دیدیم ، به این تصور می بودیم که فیلم "جزیره شاتر" را فیلمسازی همچون رومن پولانسکی ساخته است.(همچنانکه فیلم امسال پولانسکی یعنی "شبح نگارنده" نشانی از سینمای وی برخود ندارد!!)

قصه فیلم "جزیره شاتر" در سال 1954 از ماموریت یک مارشال ایالات متحده به نام "تدی دانیلز" ( لئوناردو دی کاپریو) و دستیارش ، چاک آل ( مارک روفالو) برای تحقیق درمورد فرار یک زندانی روانی و جنایتکار از بیمارستان روانی "اشکلیف" در جزیره دورافتاده ای واقع در سواحل شرقی آمریکای شمالی در 10-11 مایلی بوستن به نام "شاتر" آغاز شده و در کادر دوربین رابرت ریچاردسون (مدیر فیلمبرداری پرآوازه سینمای امروز) قرار می گیرد. تدی دانیلز در همان ابتدای سفرش به جزیره برای چاک آل از معضلات روحی که مدتی دچارش بوده حکایت     می کند و اینکه همه این ناراحتی ها از  قتل همسرش ناشی می شده است. همسری که قاتل روانی اش با نام "لیدیس" اینک درهمان تیمارستان جزیره شاتر زندانی است . بنابراین ماموریت فوق به نوعی برای دانیلز، وجهه دوگانه ای  پیدا می کند.

 

آنها در تیمارستان روانی اشکلیف جزیره شاتر با دکتر کاولی (بن کینگزلی) روبرو می شوند ؛ یعنی پزشک معالج ، همان بیمار/ زندانی فراری به نام ریچل که گفته می شود 3 بچه اش را با دستان خود درون آب غرق کرده و به قتل رسانده است. همچنین دکتر نارینگ (ماکس فن سیدو) پزشک دیگری است که گویا مسئولیت تیمارستان "اشکلیف" را برعهده دارد. او با تیپ و لهجه آلمانی اش برای تدی دانیلز  ، یادآور خاطرات تلخ روزهای پایانی جنگ جهانی دوم است که دانیلز در جمع گروهی از سربازان آمریکایی فاتح ، دسته ای از اسیران آلمانی را به رگبار مسلسل بسته و به قتل رساند و همین مسئله حدود 9 سال است به صورت کابوسی او را رنج می دهد.

اما وقایعی که در جریان تحقیقات تدی دانیلز و همکارش چاک آل در بیمارستان اشکلیف اتفاق می افتد ، به نظر این مارشال ایالتی آمریکا ، بوی نوعی توطئه می دهد. توطئه ای که با افشاگری ریچل گریخته در مخفیگاهی غار مانند برای دانیلز ، مستندتر می گردد.

فیلمنامه "جزیره شاتر" توسط لیتا کلوگریدیس ( که در پروژه سنگین "آواتار" ، هم تهیه کننده اجرایی بود و هم گفته می شود در گسترش فیلمنامه با جیمز کامرون همکاری نزدیکی داشته و در همین "جزیره شاتر" نیز تهیه کننده اجرایی بوده) از نوول پرفروش سال 2003 دنیس لیهین اقتباس شده است. داستانی که ویژگی هایی بالاتر از حد معمول یک قصه بازاری داشت ، با قطعاتی از یک نوع بازی دوگانه پیچیده که مقولات  مختلفی از درونش بیرون می زد از پزشکی رسمی گرفته تا چالش قانونی تا عملکرد تاریخی و سیاسی و تا ...

به نظر می آید کلوگریدیس علاوه بر روح نوول لیهین ، حتی بعضا به کلمات و جملاتش نیز وفادار بوده است و از همین لحاظ اسکورسیزی را ناگزیر کرده تا در فضایی پرتعلیق با فلاش بک های متعدد فرو برود. این ساختار روایتی به شدت نوعی از فیلم های هراس کم هزینه دهه 1940 کمپانی RKO را به ذهن متبادر می سازد . آثاری همچون "جزیره مرگ" یا "هفتمین جنایت" ساخته ول لوتون . اگرچه مارتین اسکورسیزی سعی کرده عناصری از ساختار رایج امروزی سینما را با مدل های قدیمی تر ترکیب نموده تا به فرم تازه تری دست یابد ، اما در واقع فضای هراس آمیز و سوسپانسی فیلمنامه از همان ابتدای فیلم ، خود را به او تحمیل کرده است :

مثل آن خوش آمدگویی اخطار آمیز جانشین واردن که تعبیرش از اهالی بیمارستان و جزیره این است :"خطرناکترین و زیان آورترین بیماران "!!

پس از آن ، دو مرد عجیب و غریب را با چشم های ورقلمبیده  می بینیم که به زامبی ها بیشتر شبیه بوده و مشغول کار  در محوطه آن بیمارستان قلعه مانند هستند. قلعه ای که در دوران جنگ های انفصال ساخته شده و استفاده می گردیده است. نحوه رفتار شک برانگیز ولی متین و هوشمندانه دکتر کاولی و به خصوص نوع برخورد تردید آمیز دکتر نارینگ به علاوه شیوه فرار ریچل سولاندو از اتاق تنگ و باریکش و پاسخ های سربالای بیماران و کارمندان تیمارستان به بازپرسی تدی دانیلز و چاک آل ، همه و همه باعث می شود تا آنها به این باور برسند که در یک ماموریت احمقانه گرفتار شده اند. اما با این حال گویا یک نیروی مرموز آنها را در آن جزیره پر صخره و جنگلی انبوه نگاه می دارد.

اگرچه از زمانی که پس از انتشار خبر بازگشت ریچل( امیلی مورتیمر) ، دانیلز در گشت و گذارش پیرامون جزیره ، به تصور خودش ریچل دیگری (این بار با بازی پاتریشیا کلارکسون) را در پناهگاهی غار مانند پیدا می کند (که بی محابا طرح توطئه دکتر کاولی و دکتر نارینگ در تیمارستان برای آزمایشات خطرناک به روی بیماران را برملا می سازد) ، حدسیات تماشاگر بر آنچه مورد ظن تدی دانیلز بوده ، منطبق می گردد ولی طولی نمی کشد که با دیدن ریچل دوم در تیمارستان و در کنار دکتر کاولی ، این حدس نیز مورد تردید قرار می گیرد . اما در مقابل صحت آنچه ریچل دوم در همان پناهگاه غار ، در مورد خوراندن داروهای مختل کننده مغز به عنوان آسپیرین گفته بود ، در فکر تماشاگر قوی تر می شود.

از اینجا آن بازی دوگانه و پیچیده نوول دنیس لیهین ، به طور تاثیر گذاری داخل فیلمنامه شده و تماشاگر همچون Blade Runner  در فضایی شکننده و ظریف قرار می گیرد. طوفانی که در همین صحنه ها روی می دهد و باعث قطعی تلفن ها و سایر ارتباطات شده و به نوعی جزیره را در یک حالت ایزوله فرو می برد به این فضای پر توهم و شکننده کمک می کند. یا در واقع همچون فیلم Shining" "  استنلی کوبریک ، عزیمت شخصیت اصلی ( در اینجا تدی دانیلز ، مارشال آمریکا) را به سوی یک بیمار روانی تسریع می بخشد.

شخصیت پردازی ها و حتی لحن دیالوگ های لیتا کلوگریدیس در کنار فضا سازی اسکورسیزی به گونه ای است که همچنان  تماشاگر را در یک آتمسفر توطئه آمیز باقی می گذارد. آتمسفری که سوالی بزرگ در ذهن مخاطب پدید می آورد (همچنانکه در فکر تدی دانیلز شکل می گیرد) که واقعا چه اتفاقی در جزیره شاتر و بیمارستان اشکلیف در حال وقوع است؟ این درحالی است که اوضاع جزیره و بیمارستان و موقعیت دانیلز لحظه به لحظه بدتر و بدتر      می شود. خصوصا هنگامی که دکتر کاولی ، دانیلز را با عنوانی دیگر خطاب می کند ، او را یکی از بیماران تیمارستان می خوانند که دو سال قبل در مقام یک مارشال ایالتی آمریکا ، همسرش به نام ریچل را به دلیل کشتن 3 فرزند او ، به قتل رسانده و اینک تحت درمان قرار دارد . این به نظر دانیلز ، سوء تفاهم را نه فقط دکتر کاولی و کارمندان تیمارستان علیرغم اعتراضات و داد و فریادهای او ، به گوشش می خوانند بلکه حتی چاک آل هم این بار در قد و قواره ای نو و تازه تکرار می کند . چراکه چاک آل دیگر نه همکار کاراگاهی تدی دانیلز  بلکه یکی از پزشکان معالج او معرفی می شود که برای کمک به بازیابی خاطراتش ، خود را در مقام دستیاری تدی دانیلز قرار داده بوده است.

 

حتی در چنین شرایطی نیز فضای ایجاد شده توسط فیلمنامه نویس و کارگردان ، همچنان تماشاگر را در موضع دانیلز قرار می دهد و این توهم را تقویت می کند که همه کارکنان بیمارستان تحت فرمان دکتر کاولی و دکتر نارینگ در صدد روانی جلوه دادن دانیلز هستند تا همان توطئه شرح داده شده توسط ریچل دوم تحقق یابد. اما ناپدید شدن ناگهانی چاک آل در بالای صخره های مشرف به دریا و نمایان شدنش در هیبت یک پزشک بیمارستان روانی و سپس به خاطر آوردن صحنه قتل فرزندان تدی توسط همسرش ریچل و کشتن او ، مخاطب را روی خط دوم  فیلمنامه می اندازد که لحظه به لحظه تقویت شده و خط  اول یعنی توهم توطئه را به تدریج در سایه می برد. ( در همین جاست که فیلم هایی مانند "مطب دکتر کالیگاری" روبرت وینه و "کریدور شوک" سمیوئل فولر تداعی می شوند) .

یادمان باشد که زمان رخداد قصه ، سال 1954 است ، یعنی سالهایی که اگرچه کوس رسوایی کمیته مبارزه با فعالیت های ضد آمریکایی ژنرال مک کارتی به آسمان برخاسته بود اما جهان در آستانه دوران طولانی و پر فراز و نشیب جنگ سرد قرار داشت که به ویژه با قدرت یافتن سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی غرب و شرق مانند CIA و KGB مجموعه ای از طرح و توطئه ها در دو سوی دنیا در حال شکل گیری و ریشه دواندن بود.

مفهوم توهم توطئه یا تئوری توطئه (Theory  Conspiracy) از جمله موضوعات مورد علاقه سینمای غرب امروز است که به کرات در فیلم ها با داستان ها و قصه های مختلف به تصویر کشیده شده است. از فیلمی با همین عنوان ساخته ریچارد دانر و با شرکت مل گیبسون گرفته تا یکی از آخرین آنها به نام  "حشره" (BUG) ساخته ویلیام فرید کین در سال 2008 که یک سرباز آمریکایی از جنگ برگشته را در توهم تعقیب و مراقبت دائمی از سوی نیروهای اطلاعاتی و ازطریق آلوده کردن خونش به موجودات الکترونیکی میکروسکوپی،نشان می دهد.

از آنجا که در طول حداقل 3-4 قرن اخیر ، دخالت قدرت های سلطه گر غربی در کشورهای به اصطلاح جهان سوم  ، فجایع تکان دهنده ای با عناوین مختلف استعمار و استثمار  و قاچاق تریاک و الماس و برده ، جنگ های خانمانسوز مختلفی را به بشریت تحمیل نموده و همواره در هر حادثه ضد بشری ردپایی از اعوان و انصار آنها رویت شده ، بالتبع این سابقه و کارنامه سیاه ، نگاه و نظر مثبتی از زاویه ملل به خصوص سرزمین های آسیایی و آفریقایی به این قوم صلیبی / صهیونی وجود ندارد و هر حرکت و اقدام آنها با نگرش منفی تلقی می گردد.

 در عین حال سران جبهه صلیبی غرب برای زدودن این نگاه منفی ، همواره سعی در این دارند که ضمن پاک کردن خاطرات نامطلوب گذشته ، تصویر مثبتی از خود به نمایش گذارده و در مقابل ، هرگونه برداشت های مستند از اقدامات امپریالیستی و سلطه گرانه خویش را با  اتهام "تئوری توطئه" یا "توهم توطئه" محکوم کرده و آن را خیالبافی و رویا پردازی القاء نمایند.  

اما اینکه واقعا این تئوری توهم توطئه از کجا می آید و چگونه به اندیشه سیاسی- فرهنگی جهان امروز اضافه شده ، بی مناسبت نیست که نگاهی به ریشه ها و زمینه های آن بیندازیم.

سِر کارل رایموند پوپر احتمالاً نخستین اندیشه‎ پرداز دنیای غرب است که مفهومی به‌نام "توهّم توطئه" را به حربه‌ای نظری علیه کسانی بدل کرد که بر نقش دسیسه‌های الیگارشی سلطه ‎گر معاصر در تحولات دنیای امروزین تأکید دارند. پوپر این‌گونه نگرش‌ها را در کتاب "حدسها و ابطالها" ترجمه احمد آرام، چنین توصیف می ‎کند: 

"...هرچه در اجتماع اتفاق می‌افتد نتایج مستقیم نقشه‌هایی است که افراد یا گروه‌های نیرومند طرح‌ریزی کرده‌اند. این نظر بسیار گسترش پیدا کرده است. هرچند من در آن شک ندارم که گونه‌ای ابتدایی از خرافه است. کهن‌تر از تاریخیگری است... و در شکل جدید آن، نتیجه برجسته دنیوی شدن خرافه‌های دینی است. باور داشتن به خدایان هومری، که توطئه‌های آن‌ها مسئول تقلبات جنگ‌های تروا بوده، اکنون از میان رفته است ولی جای خدایان ساکن [کوه] اولومپوس هومری را اکنون ریش‌سفیدان فهمیده کوه صهیون یا صاحبان انحصارها یا سرمایه‌داران یا استعمارگران گرفته است..."

پوپر این سخنان را در سال 1948 میلادی در مجمع عمومی دهمین گردهمایی بین‌المللی فلسفه در آمستردام بیان داشت؛ درست در زمانی که «ریش‌سفیدان فهمیده کوه صهیون» به شدت درگیر تحرکات پنهان بمنظور اعلام موجودیت دولت اسراییل (ژانویه 1949) بودند!

مفهوم "تئوری توطئه" بیشتر کاربرد ژورنالیستی دارد تا علمی. به‌عبارت دیگر، نوعی حربه تبلیغاتی است برای بستن دهان کسانی که به پژوهش در لایه‌های پنهان سیاست و تاریخ علاقمندند؛ یعنی به عرصه‌ای که از آن با ‌عنوان فراسیاست Para politics یاد می‌شود. این مفهوم ، فاقد هرگونه تعریف و ارزش علمی است و دامنه کاربرد آن روشن نیست و لاجرم کسی را که در این زمینه قلم می‌زند به سطحی‌نگری و تناقضات جدّی وادار می‌کند. توجه کنیم که این امر به "تئوری توطئه" محدود نیست بلکه در مورد برخی دیگر از مفاهیم نظری در عرصه اندیشه سیاسی نیز صادق است.

در دهه 1960 میلادی، دائرة‎المعارف بین‌المللی علوم اجتماعی ، که هنوز هم از مفیدترین مراجع در زمینه دانش اجتماعی است، درباره تاریخچه واژه "توتالیتاریانیسم" نوشت که این مفهوم به‌عنوان یک حربه تبلیغاتی در کوران "جنگ سرد" کاربرد یافت و افزود:

 "...کاربرد تبلیغی این واژه [توتالیتاریانیسم] کارایی آن را در تحلیل منظم و تطبیقی نظام‌های سیاسی ، مبهم ساخته است..."

مأخذ فوق، سپس، ابراز امیدواری کرد که با از میان رفتن "جنگ سرد" این واژه نیز از میان برود و در سومین ویرایش دائرة‎المعارف علوم اجتماعی مدخل فوق وجود نداشته باشد. "نظریه توطئه" نیز چنین است. کسانی که در این زمینه قلم می‌زنند، معمولاً یک تصویر بسیط و بدوی ( یک تصویر "دایی جان ناپلئونی") را  ترسیم می‌کنند و سپس بسیاری از حوادث تحلیل نشده و مهم تاریخ را که در باور عمومی ناشی از توطئه قدرت‌های بزرگ است، ردیف می‌کنند و از مصادیق "توهّم توطئه" می‌شمرند.

 

در واقع نظریه‌پردازان و مبلغان مفهوم "نظریه توطئه" به همان بستر و خاستگاهی تعلق دارند که زمانی، در کوران جنگ سرد با اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم، مفاهیمی چون "توتالیتاریانیسم" را می‌ساختند و عملکرد امروز ایشان دقیقاً تداوم همان سنت دیروز است. برای مثال، دانیل پایپز، روزنامه‌نگار آمریکایی، فعال‌ترین نویسنده‌ای است که درباره "نظریه توطئه" قلم زده و کتب و مقالات فراوانی را منتشر کرده است. از جمله آثار وی، که در ایران نیز تأثیر خود را بر جای نهاد، باید به دو کتاب زیر اشاره کرد:

"دست پنهان: ترس خاورمیانه از توطئه" (1996) و "توطئه: چگونه روش پارانوئید شکوفا می‌شود و از کجا سر در می‌آورد" (1997).

 دانیل پایپز پسر ریچارد پایپز، یهودی مهاجر از لهستان است. پروفسور ریچارد پایپز از کارشناسان برجسته مسائل اتحاد شوروی و کمونیسم در دوران جنگ سرد بود. او به مدت 50 سال در دانشگاه هاروارد تدریس کرد و مشاور ارشد دولت ریگان نیز شد. پسر او، دانیل پایپز، منطقه خاورمیانه اسلامی (نه اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم) را به عنوان حوزه تخصصی خود برگزید. امروزه دانیل پایپز به عنوان یکی از متفکران نومحافظه‌کار حامی سیاست‌های دولت جرج بوش دوّم و یکی از برجسته‌ترین اعضای "لابی حزب لیکود اسرائیل" در ایالات متحده آمریکا شناخته می‌شود و به‌خاطر تبلیغاتش علیه جامعه عرب‌تبار و مسلمان ایالات متحده آمریکا شهرت فراوان دارد.

 به‌نوشته جان لوید، در فایننشال تایمز، دانیل پایپز از پدرش این درس را آموخته که میان غرب و سایر مناطق جهان شکافی ژرف ببیند. هم دانیل پایپز و هم کسانی که در سال‌های اخیر مفهوم "نظریه توطئه" را در فرهنگ سیاسی ایران رواج دادند، دورانی بزرگ و سرنوشت‌ساز در تاریخ به‌نام "دوران استعماری" را، اعم از استعمار کلاسیک و امپریالیسم جدید، یکسره نادیده می‌گیرند و توجه نمی‌کنند که پدیده‌هایی چون "استعمار" و "امپریالیسم" واقعیت‌های عینی و تلخ سده‌های اخیر تمدن بشری است که در مواردی حتی به "نسل‌کشی"(یعنی امحاء تمامی یا بخش مهمی از سکنه یک سرزمین از صحنه گیتی) انجامید. آنان در مباحث مربوط به توسعه و مدرنیزاسیون نیز عیناً همین رویه را در پیش می‌گیرند

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 17:18  توسط مهدی  | 

شخصیت «بد بلیک» ستاره افول یافته موسیقی کانتری که سبک زندگی بی‌قید و بندش او را به وضعیت از هم گسیخته و رقت‌باری کشانده، در نقطه عطف عمر۵۷‌ساله‌اش و در نقطه اوج چهار دهه کارنامه پربار هنری‌اش که به قدر شایستگی مورد توجه قرار نگرفته، توسط بازیگری گزیده‌کار (جف بریجز) به تصویر کشیده می‌شود. این تقارن، بهترین نتیجه را در همراه کردن مخاطب با کابوی تک افتاده و خسته‌ای به نام «بد بلیک»دارد.

کاراکتر «بد بلیک» همان کاراکتر آشنای «کهنه کار به ته خط رسیده» است. او زمانی برای خودش ستاره‌ای بوده با هوادارانی پروپاقرص در شهرهای کوچک و بزرگ آمریکا که ترانه‌هایش را با شور و اشتیاق همراه با او تکرار می‌کرده‌اند. او جوانی پر‌مخاطره‌ای را پشت سر گذاشته و هنوز هم در ششمین دهه عمرش با منش یک ستاره راک زندگی می‌کند. بی‌اعتنا به همه چیز و همه کس. با این حال، ستاره اقبالش سال‌هاست که افول کرده. اکنون دیگر سال‌ها از آخرین ترانه محبوبی که نوشته، می‌گذرد. او دیگر یک ستاره نیست. در زندگی شخصی هم بازنده‌ای بیش نیست. ۴ بار ازدواج‌هایش به شکست انجامیده . دور و برش همچون جیبش خالی است و انگیزه‌ای برای بازگشت ندارد. در جایی از فیلم او روی صحنه رو به جمعیت می‌گوید: «خوبه که امروز اینجام. برای کسی در سن‌ و سال من هر جا که باشی خوبه» و این جمله تمام قصه امروز مردی است که روزگاری در ترانه‌هایش می‌خواند: «من روزی برای خودم کسی بودم. اما امروز کس دیگری ام». در همین احوال، زندگی«بد بلیک» دستخوش تحولی اساسی می‌شود. دست جادویی عشق او را از مردابی که به دست و پا زدن در آن خو گرفته بود، بیرون می‌کشد. آری این همان قصه آشنای «رستگاری کهنه کار به انتها رسیده، با معجزه عشق» است. شکی نیست که این داستان، با جزئیاتی تقریبا مشابه، بارها و بارها در سینما روایت شده و هر کدام از ما حداقل یک بار، فیلمی با مضمونی مشابه این دیده ایم. اما تفاوت اینجاست که این بار نقش قهرمان کهنه کار را بازیگری بزرگ به نام «جف بریجز» بازی می‌کند و همین تفاوت به ظاهر ساده، همه پیش فرض‌ها را به هم می‌ریزد.

با مرور دوران کاری طولانی و پربار «جف بریجز» می‌توان به این نکته پی برد که او تقریباً همواره در سطح مطلوبی ایفای نقش کرده است. سبک بازیگری بریجز به گونه ای سهل و ممتنع است. او ادا و اطوار خاصی ندارد و برای بازی در نقش‌هایش از خود زندگی الهام می‌گیرد. شاید به همین خاطر است که معمولا بازی‌های او آن‌قدر واقعی و به دور از تصنع از کار درمی‌آیند. با این حال، اتفاقی که خیلی زودتر از این باید می‌افتاد، بالاخره در فیلم «قلب دیوانه» رخ می‌دهد. در واقع «قلب دیوانه» حدیث رستگاری «جف بریجز» و کاراکتر سمپاتیکش در این فیلم است. جف بریجز در بلوغ دوران کاری‌اش و پس از چهار بار نامزدی اسکار و نقش‌آفرینی در آثار برخی از مهم ترین کارگردانان سینمای معاصر آمریکا، در بهترین زمان ممکن به نقش آشنای «بد بلیک» می‌رسد. نقشی که می‌توان گفت از آن دسته نقش‌های آکادمی‌پسند است که اگر توسط بازیگر قابلی اجرا شود، حداقل نامزدی اسکار را برای آن بازیگر در بر خواهد داشت. از سال ۱۹۸۳ که رابرت دووال –یکی از تهیه کنندگان و بازیگر نقش مکمل همین فیلم- در نقشی بسیار مشابه این، در فیلم

Tender Mercies که برایش جایزه اسکار به ارمغان آورد نقش آفرینی کرد، تا همین ۲ سال پیش که میکی رورک با بازی در نقش یک کشتی گیر کهنه کار و به ته خط رسیده در فیلم تحسین شده «كشتی‌گیر» بازگشتش به صحنه اول هالیوود را با یک شیر طلایی و یک نامزدی اسکار جشن گرفت، می‌توان به نمونه های بسیاری از این جنس اشاره کرد. اعتبار و اهمیت کار جف بریجز نیز همین جا مشخص می‌شود که او در چنین نقشی که شاید تا حدودی کلیشه‌ای و برای مخاطب آشناست، آنچنان درخشان و تر وتازه ظاهر شده که همه آن پیشینه ذهنی را از یادها می‌برد. اسکات کوپر نویسنده و کارگردان، با شناخت کامل، این فرصت را در اختیار بریجز قرار داده تا با اجرایی واقعی، صادقانه و پر از جزئیات، ابعاد تازه‌ای به نقش آشنای «کهنه‌کار به ته خط رسیده» بیفزاید و به راستی باید گفت که کوپر و بریجز روایت منحصر به فردی از این داستان بارها تعریف شده ارائه می‌کنند.

عامل دیگری که بسیار به بریجز بازیگر و کوپر نویسنده و کارگردان در ارائه صحیح و بی‌نقص شخصیت «بد بلیک» یاری رسانده، موسیقی درخشان و ترانه های شاهکار فیلم به خصوص ترانه برنده اسکار The Weary Kind اثر رایان بینگهام است. مجموعه ساوندترک این فیلم که یکی از بهترین‌های سال محسوب می‌شود، شامل ۲۳ ترانه زیبا در سبک کانتری است که اغلب آنها توسط خود جف بریجز و کالین فارل در فیلم اجرا می‌شوند. در واقع باید گفت که این فیلم از آن دسته فیلم‌هایی است که بسیار به موسیقی و ترانه‌هایش وابسته است و حتی تصور «قلب دیوانه» بدون چنین ساوندترک محشری دشوار است. نکته جالب اینجا، اجراهای خوب و تروتمیز جف بریجز و کالین فارل است.

از طرف دیگر آنچه که غنای بیشتری به ساختار روایی فیلم بخشیده، پرداخت درست و متقاعدکننده نقش‌های فرعی و روابط بین شخصیت‌ها و همچنین بازی‌های خوب بازیگران این نقش‌هاست. این فیلم یکی از معدود فیلم‌هایی است که در آن، آدم‌ها بدون هیچ دلیل سودجویانه‌ای به مربی، دوست یا همراه پیشین خود وفادار می‌مانند. کاراکترهای فرعی این فیلم برخلاف اغلب فیلمهای مشابه رفتارهای قابل درکی از خود نشان می‌دهند. «مگی گیلنهال» بازیگر جوان و در عین حال باتجربه نقش «جین»، خبرنگار مطلقه‌ای که ورود ناگهانی‌اش به داستان، تحولی اساسی را در زندگی یکنواخت و رو به سقوط «بد بلیک» موجب می‌شود، حضور دلنشین و متقاعدکننده ای دارد. هم هنگامی‌که بلیک را با قلب و روحش درک می‌کند و با وجود همه موانع، فرصت دیگری به او می‌دهد تا بتواند با یاری عشق، خود را از مرگ جسمی و روحی برهاند و هم زمانی که دلسرد و عصبانی ترکش می‌کند تا او بتواند تصمیم بزرگ زندگی‌اش را بگیرد.«کالین فارل» در نقش شاگرد « بد بلیک» که اکنون به شهرتی رسیده و هواداران پرشماری برای خود دست و پا کرده، در عین حفظ وجهه ستاره‌گی‌اش، رفتار قدرشناسانه ای نسبت به استادش از خود نشان می‌دهد و سعی می‌کند که در این دوران سخت به هر شکلی که می‌تواند از او حمایت کند. همین نورهاست که به زندگی تاریک و سوت و کور «بد بلیک» می‌تابند و زمینه‌ساز رستگاری او در انتهای داستان می‌شوند.

در جایی از فیلم، جین به عنوان خبرنگار از بلیک می‌پرسد: منبع الهام ترانه‌هایت چیست؟ بلیک آهی می‌کشد و با حسرت پاسخ می‌دهد: زندگی، متاسفانه. زندگی منبع الهام بزرگ پدید آورندگان این فیلم بوده است. از نویسنده و کارگردان و بازیگران تا سازندگان موسیقی متن فیلم و ترانه های شاهکارش. در واقع می‌توان گفت که «قلب دیوانه» روایتی صادقانه از زندگی است با تمام فرازها و فرودهایش. با همه افتادن‌ها و پریدن‌هایش

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 17:11  توسط مهدی  | 

 

پيترجکسون، کارگردان کينگ کنگ و ارباب حلقه ها، استاد ساختن فيلم های تخيلی و فانتزی است اما مهارت چندانی در ساختن فيلم های تريلر قرص و محکم ندارد.
استخوان های دوست داشتنی که جکسون آن را بر اساس رمان جنايی اليس سبولد ساخته، علی رغم داشتن برخی عناصر دراماتيک بالقوه، يک شکست کامل در اين ژانر است.
سوزی سمن دختر نوجوان مقتول، روحی آشفته و بی قرار است که در جهان برزخی ميان بهشت و زمين سرگردان مانده و شاهد رنجی است که پدر و مادرش در فقدان او می برند. 
او همين طور می بيند که آقای هاروی همسايه جنايتکارش، چگونه با زيرکی موفق می شود پليس را فريب داده و همه آثار جنايت را محو کند.
ويژگی مهم اين فيلم و تفاوت آن با آثار تريلر مشابه، زاويه ديد منحصر به فرد آن است.
فيلم از زبان سوزی روايت می شود که در سن 14 سالگی به وسيله يک قاتل زنجيره ای مورد ----- قرار گرفت و به قتل رسيد.
تمام صحنه های فيلم، زاويه ديد يک مرده است و از اين نظر می توان آن را با فيلم نوآر درخشان بيلی وايلدر يعنی سانست بلوار مقايسه کرد که آن هم از زاويه ديد يک مرده (فيلمنامه نويس هاليوود) روايت می شود.
اما برخلاف قواعد اين ژانر، سوزی بيشتر از آنکه به فکر انتقام از اين قاتل سفاک باشد، به فکر بوسه ناتمامی است که حسرت آن پيش از مرگ به دلش مانده است.
ماجرای عاشقانه بين رای و سوزی، ايده ای تحميلی است و شخصيت رای به عنوان دوست پسرش، منفعل ترين شخصيت فيلم است که هر از گاهی در فيلم سر و کله اش پيدا می شود اما جز بوسه نهايی، هيچ کاری از او برنمی آيد. مادر بزرگ دائم الخمر بچه ها (سوزان ساراندون) نيز يکی ديگر از اين شخصيت های بی فايده در فيلم است که حضورش نقشی در پيشرفت داستان ندارد و بيشتر خصلتی دکوراتيو دارد و برای ايجاد چند صحنه مفرح در فيلم قرار گرفته است.
پدر و مادر سوزی، در مورد دنبال کردن پرونده ناپديد شدن و قتل سوزی با هم اختلاف دارند.
مرد (مارک والبرگ) با سماجت دنبال يافتن قاتل دخترش هست اما زن (ريچل وايز) مخالف است و به خاطر سماجت شوهر، خانه را ترک می کند ولی بعد از مدتی پشيمان می شود و دوباره به خانه برمی گردد.
او برای ترک خانه و بازگشت دوباره خود، انگيزه قدرتمندی ندارد.


استخوان های دوست داشتنی، از نظر ايجاد تعليق، فيلم نسبتا موفقی است. تعليقی که همانند آثار هيچکاک نتيجه پنهان نگه داشتن اطلاعات از تماشاگر و افشا تدريجی آن نيست چرا که ما از همان ابتدا از زبان سوزی می فهميم که قاتل کيست و با چه انگيزه ای اين قتل را مرتکب شده است اما این شخصیت های فیلم اند(جز سوزی که خود قربانی اوست) که از هويت قاتل بی‌خبرند.
از این رو آگاهی تماشاگر از حضور قاتلی بی رحم در همسايگی خانواده سوزی به عنوان عنصری تهدیدکننده، او را در موقعیت تعلیق قرار می دهد اما جکسون از این قابلیت دراماتیک استفاده چندانی نمی برد و برخلاف هیچکاکٰ قدرت خلق صحنه های نفس گیر و دلهره آور را ندارد.

اما مشکل اصلی این فیلم، در ناهماهنگی و عدم تعادل بین دنيای واقعی و جهان متافيزيکی يعنی بهشت است که سوزی در آن زندگی می کند و از آنجا با ما حرف می زند.
دنيايی که به شیوه کلیشه ای فیلم های هالیوودی، بسيار رويايی و رمانتيک ساخته شده که در آن دختربچه های قربانی اميال پليد ديوانگان و بيماران جنسی، در آرامش و امنيت کامل و دور از دسترس نيروهای شيطانی زندگی می کنند.
دنيايی رنگارنگ، زيبا و فانتزی مثل افسانه های پريان با باغ های پر از شکوفه و چمن زارها و دشت های سرسبز و رودها و آبشارها و رنگين کمان ها و پرندگان بهشتی زيبای بهشتی.
بخش مهمی از فيلم، به معرفی اين دنيای متافيزيکی اختصاص یافته که با ترانه هايی در ستايش از پاکی و معصوميت کودکانه همراه است.
اين رمانتیسیسم ساده انگارانه و تصوير سازی کليشه ای از بهشت و ساکنان آن و معصوميت کودکانه، محصول جهان بينی مسيحی پيترجکسون و نگرش عاميانه او به فلسفه حيات است که واقعيت های هولناک جهان بيرون و قربانيان بی شمار جنايتکاران زمينی را دست کم می گيرد.
فيلم به طور غيرمستقيم به بيننده می گويد که ناراحت نباشيد اگر فرزند دلبندتان را ديو پليدی در قالب يک انسان مهربان ربود و سلاخی کرد، چرا که او در بهشت خدا، شاد و خرسند است و روزگاری بهتر از قبل دارد.
او حتی می تواند همانند سوزی به زمین بیاید و در جسم دختری دیگر حلول کند و از لبان معشوقش بوسه بگیرد.
بر مبنای چنين نگرش سطحی ای، جنايتکار بی رحم نيز اگرچه می تواند با زيرکی و هوش خود و غفلت دستگاه پليس، از چنگال ماموران قانون بگريزد اما او را از چنگال سرنوشت گريزی نيست و سرانجام به مکافات اعمال پلید خود می رسد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 17:7  توسط مهدی  | 

 نه

بالاخره موفق شدم آخرین کار «راب مارشال» را، که در اسکار هشتاد و دوم در چهار رشته‌ی بهترین بازیگر زن نقش مکمل (پنه‌لوپه کروز)، بهترین کارگردانی هنری، بهترین طراحی لباس، بهترین ترانه‌ی نوشته شده نامزد شده ببینم. فیلمی که در میان فیلم‌نامه نویسانش، نام «آنتونی مینگلا»ی فقید، خالق «بیمار انگلیسی» هم دیده می‌شود. فیلم، بازسازی اثر فدریکو فلینی، «هشت و نیم»، در سال ۱۹۶۳ است.

گوییدو کُنتینی (دنیل دی‌لوییس) کارگردان مشهوری است که در مراحل پیش‌تولید آخرین فیلمش قرار دارد، اما فشارها از سوی تهیه‌کننده‌اش، همسرش لوییزا (ماریون کوتیارد)، معشوقه‌اش کارلا (پنه‌لوپه کروز)، هنرپیشه‌ی محبوبش، کلودیا (نیکول کیدمن) و کاردینال زیاد است و باعث شده که او مدام بین واقعیت و رویا زندگی ‌کند. در واقعیت او یک دوست خوب، لی‌لی (جودی دنچ) دارد که طراح لباس فیلم‌هایش است دارد و در رویا، مادر فقیدش (سوفیا لورن) را می‌بیند. این عدم تفکیک زندگی خیالی و حقیقی او باعث می‌شود که…

نُه، یک فیلم درام موزیکال است. در مقایسه با فیلم‌های موزیکال دهه‌ی گذشته «مولن روژ»، و داستان سیاه «سویینی تاد»، داستانی متفاوت دارد اما چیزی که همان ابتدای کار به چشم می‌آید جسورانه و گستاخانه بودن بسیاری از صحنه‌های فیلم است. به نظر می‌آید راب مارشال، که عشق معصومانه‌ی «خاطرات یک گیشا» را خلق کرده، این‌بار دیگر چندان خجالتی نیست!

دنیل دی‌لوییس، که در فیلم «خون به‌پا می‌شود»، نقش «آقای پلین‌ویو»، یک نوع «چارلز فاستر کین» طالب قدرت اما بسیار تنها و تلخ را چنان ایفا کرده ‌بود که چون خورشید می‌درخشید، خشونت و بی‌زن بودن آن فیلم را از همان ابتدا به طرز باشکوهی جبران می‌کند! محدودیت همواره‌ی داستان فیلم‌های موزیکال، دامن نقش‌های بازیگر زن فیلم را گرفته و اغلب نقش‌های زن (غیر از کاراکتر لوییزا که ماریون کوتیارد آن را بازی می‌کند)، هیچ بُعد و عمقی ندارند. گویا آن‌ها آفریده شده‌اند تا گوییدو را اغوا کنند و عوامل محرک فیلم باشند. مخصوصاً کیت هادسن در نقش استفانی که رسماً فلسفه‌ی وجودیش در فیلم همین است! اما سبکسرانه‌ترین قسمت فیلم ترانه‌ای است که پنه‌لوپه کروز اجرا می‌کند، آن هم چه اجرایی! فیلم رسماً می‌تواند سنگ‌قبری بر توانایی بازیگری نیکول کیدمن باشد. آن کیدمن تکان‌دهنده‌ی «ساعت‌ها» و «دیگران» گم شده‌است، او باید بپذیرد که آثار سن و سالش دارد کم‌کم روی گردنش پدیدار می‌شود و دیگر نقش محبوبه‌های رویایی برایش زیادی جوان هستند. اصلاً نمی‌شود تصور کرد روی چه حسابی کسی که یک اسکار برده، چنین نقش سطحی‌ای را می‌تواند بپذیرد!

با این‌حال این فیلم، نکات مثبتی هم دارد. کارگردانی هنری خوب، طراحی رقص‌های عالی با توجه به محیط لوکیشن و ترانه‌های کاملاً مناسب هر بخش، بار موزیکال فیلم را به‌خوبی به دوش می‌کشد. ماریون کوتیارد به‌عنوان زنی که خیانت‌های شوهرش را می‌بیند و غم سنگینی را تحمل می‌کند، بسیار عالی ظاهر شده. او دو ترانه اجرا می‌کند و ترانه‌ی “Take It All” که اتفاقاً جزو نامزدهای بهترین ترانه در مراسم اسکار هم هست، به‌خوبی طغیان زن را پس از زندگی سراسر سکوت نشان می‌دهد. در مجموع لیست بلندبالایی از افتخارات به دنبال بسیاری از نام‌های فیلم است، مانند: نیکول کیدمن برنده‌ی جایزه‌ی اسکار برای «ساعت‌ها» و نامزدی آن برای «مولن‌روژ»، دنیل دی‌لوییس برنده‌ی دو اسکار برای «پای چپ من» و «خون به‌پا می‌شود» و دو بار نامزدی برای «به نام پدر» و «دار و دسته‌ی نیویورکی»، جودی دنچ برنده‌ی اسکار نقش مکمل زن در «شکسپیر عاشق» و نامزدی برای «خانم براون»، «شکلات»، «آیریس»، «هدایای خانم هندرسن» و «یادداشت‌هایی بر یک رسوایی»، سوفیا لورن برنده‌ی اسکار برای ” La Ciociara” و جایزه‌ی افتخاری اسکار برای یک عمر فعالیت هنری و نامزدی برای “Matrimonio All’Italiana”، ماریون کوتیارد برنده‌ی اسکار برای “La Mome”، پنه‌لوپه کروز برنده‌ی اسکار برای «ویکی کریستینا بارسلونا» و نامزدی برای «وولور». طراح صحنه، جان مایر هم برنده‌ی دو اسکار برای «شیکاگو» و «خاطرات یک گیشا» شده و دو بار نامزدی آن بخاطر «الیزابت» و «دختران رویایی» را تجربه کرده‌است. اما درخشان‌ترین نقطه‌‌ی عطف فیلم، حضور دنیل دی‌لوییس است. بسیار متعجبم از این‌که نام او میان نامزدهای بازیگر مرد امسال اسکار نیست! تا به‌حال فرصتی نشده از او چیزی بنویسم و حال، وقتش هست ادای احترامی هم به او بکنیم.

دنیل دی‌لوییس، بازیگر ۵۲ ساله‌ی متولد لندن… بازی‌های این مرد شگفت‌زده‌ام می‌کند. مادر او، «جیل بالکن»، هم هنرپیشه بود. دی‌لوییس در زمان دانش‌آموزی، بخاطر نیمه یهودی و نیمه ایرلندی بودنش هرگز بین هم‌کلاسی‌هایش محبوب نبود. او در ۱۵ سالگی پدرش را بخاطر ابتلا به سرطان از دست داد. برای همین هنگام اجرای نقش هملت در تئاتر، آن‌جا که روح پدر با هملت سخن می‌گوید، نقش را رها می‌کند. او همزمان تابعیت بریتانیایی و ایرلندی دارد. اولین باری که واقعاً توانست به منتقدان بفهماند چه بازیگر بااستعدادی است، بازی دقیقاً همزمانش در «رختشوی‌خانه‌ی زیبای من» (My Beautiful Laundrette) و «اتاقی با چشم‌انداز» (A Room With A View) بود که دو نقش و دنیای متفاوت را نشان می‌داد. بازیگر محبوب «جیم شرایدن» در «پای چپ من»، چنان درخشید که در اولین نامزدی‌اش در اسکار این جایزه را از آن خود کرد. غیر از او دو بازیگر انگلیسی دیگر، «آنتونی هاپکینز» و «جرمی آیرونز» به چنین افتخاری رسیدند. دومین نامزدی او برای اسکار، بخاطر فیلم زیبای «به نام پدر» بود. علی‌رغم درخشش چشم‌گیرش، جایزه‌ی آن سال، به «تام هنکس» در «فیلادلفیا» رسید. دی‌لوییس برای فیلم «مصائب مسیح» در نقش حضرت مسیح در نظر گرفته شده‌بود، اما «مل گیبسن» اعتقاد داشت قیافه‌ی او برای این نقش زیادی اروپایی است. همچنین او بسیار علاقمند به بازی در «قصه‌های عامه‌پسند» در نقش وینسنت وگا بود، اما نقش به «جان تراولتا» رسید. «پیتر جکسن» بارها به او پیشنهاد داد در فیلم‌های «ارباب حلقه‌ها» در نقش آراگورن بازی کند، این‌بار خود او نپذیرفت. همچنین کارکتری را که «جرج کلونی» در «سولاریس» بازی می‌کند، قرار بود او بازی کند، که منتفی شد. دی‌لوییس معمولاً برای بازی در هر نقش مدتی را در تنهایی می‌گذراند. گفته می‌شود برای آن‌که نقش قصاب را در «دار و دسته‌ی نیویورکی» بازی کند، به ترانه‌های «امی‌نم» گوش می‌داد تا به‌ اندازه‌ی کافی عصبانی شود. خودش می‌گوید برای بازی در «خون به‌پا می‌شود»، برای رسیدن به صدای مناسب با انواع لحن‌ها دیالوگ‌هایش را اجرا می‌کرد، آن‌ها را ضبط می‌کرد و گوش می‌داد تا به لحن نهایی رسید و بعد از فیلمبرداری، تا مدت‌ها نمی‌توانست از کارکتر و صدای پلین‌ویو رها شود. او پس از پایان روابطش با «ایزابل آجانی»، حین کار کردن با نمایشنامه‌نویس بزرگ فقید «آرتور میلر» برای فیلم «بوته» (Crucible)، با دخترش، ربکا، آشنا می‌شود و با هم ازدواج می‌کنند. حاصل این ازدواج تا امروز، دو پسر است. از دی‌لوییس به نام «رابرت دنیروی انگلیسی» نام می‌برند. او با تمام وجودش در نقش‌هایش حل می‌شود. دنیل دی‌لوییس اولین بازیگر غیر آمریکایی است که دو بار برنده‌ی اسکار شد. در همین فیلم می‌توانید لهجه‌ی انگلیسی- ایتالیایی کار شده، بازی‌های فیزیکی و میمیک چهره‌های درخشانش را ببینید، فقط همان دو ترانه‌ای که می‌خواند و آمادگی بدنیش در این سن و سال که داربست‌ها را با بارفیکس و پرش بالا می‌رود می‌توانست او را برای پنجمین بار نامزد اسکار کند.

همیشه به فیلمی بزرگ فکر می‌کنم، فیلمی که همزمان آل پاچینو، مریل استریپ و دنیل دی‌لوییس در آن بازی کنند. فیلمی که آن‌قدر بدرخشد که بشود از ظرایف بازی ابرستاره‌هایش صدها صفحه نوشت

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 16:59  توسط مهدی  | 

 

 

خلاصه فیلم: سال 2154 انسان ها سیاره- یا قمر- ای به نام پاندورا را یافته اند که ظاهراً دارای منابع انرژی گرانبهایی است اما برای رسیدن به آن بایستی از سد موجودات نسبتاً عظیمی که ظاهری شبیه انسان ها دارند بگذرند. به طور همزمان دو گروه، با دو روش متفاوت تلاش می کنند به این هدف دست یابند: گروهی با شبیه سازی موجودات ساکن سیاره و با هدف نزدیک شدن به آن ها و بدون درگیری و گروه دیگر با هدف حمله و تصاحب قدرتمندانه و سریع. جِیک، برادر یکی از افرادی که در طرح اول مشارکت داشته اما به تازگی کشته شده است، به دلیل شباهت ژنتیکی به او جانشین وی می شود. او که در طی جنگ های آمریکا دو پایش را از دست داده امیدوار است با بدن جدیدی که در قالب موجودات فضایی (ناوی) به دست آورده به روزهای خوش قدیم بازگردد و زندگی جدیدی را آغاز کند...

نقد:

 اصولاً ماندگاری و دلنشینی فیلم ها به مضامین عمیق و بنیادین آن ها (فیلمنامه) در کنار بازی های درخشان باز می گردد و تا به حال فیلمی تنها آکنده از جلوه های ویژه و بدون محتوای عمیق (مثل Transformers) ماندگار نبوده است. ماندگاری و دلنشینی Avatar یا Terminator, Judgment day (که اتفاقاً هر دو نیز به کارگردانی کامرون هستند) نیز به همین دلایل است، علاوه بر اینکه به درستی از ظرفیت های اجرای جلوه های ویژه برای جلب حداکثری مخاطب بهره گرفته شده است. در نشریه دنیای تصویر (شماره 189) از قلم بیژن اشتری بیان شده بود که این فیلم بر خلاف بسیاری از همتایان خود داستانگویی و شخصیت پردازی را قربانی صحنه های اکشن نکرده و پایبندی کامرون به اصول سینمایی روایی ویژگی عمده ی فیلم های جیمز کامرون است که در آواتار نیز خودنمایی می کند.

می توان گفت که بازگشت او پس از حدود دوازده سال دوری از ساخت فیلمی جدّی و بلند، بازگشتی شکوهمند است. نه تنها به خاطر ساخت فیلمی که حدود سیصد میلیون دلار –به یاد بیاورید تایتانیک دویست میلیون دلاری را که چقدر بر سر مخارجش اش غوغا شد!- هزینه داشته و قسمت بزرگی از آن را هم خود متقبل شده یا بردن جوایز متعدد، بلکه به سبب آشنایی با حال و روز جهان امروز (با وجودی که ایده فیلم سال هاست در ذهن او وجود دارد!) و دیروز و اشاراتی به گستردگی فهم تمام انسان ها. فکر می کنم آنقدر به لطائف ظریف در این فیلم برخوردم که توانایی به یاد آوردن همه را ندارم و نخواهم توانست همه نکات خطور کرده را به طور کامل بیان کنم!

سوال ابتدایی این است که چرا مفاهیمی چنین انسانی با تمام قوانین و آموزه های دین ما و سایر ادیان الهی و حتی غیر الهی تطابق دارد؟ به نظرم این نشان از وحدت وجود و آفریدگاری واحد و فطرتی واحد است.

اول بگویم که آواتار به چه معناست. خود کامرون گفته: دوست داشتم اسمی را انتخاب کنم که باعث بروز پرسش برای بیننده شود، چیزی باشد که هیچ ذهنیتی از آن نداشته باشد و با ذهن پاک به دیدن آن برود. در فیلم، Avatar جسمی ست برای انتقال جان انسان ها به موجودی فضایی برای همانند بودن با آن ها. نوعی انتقال ناقص روح صورت می گیرد و در بدن دیگری زنده می شوی. در بازی های کامپیوتری هم به شخصیتی که به جای او بازی می کنید آواتار شما می گویند که در تطابق زیادی با مفهوم مورد نظر است.

با نقلی دقیق تر، "آواتار" به معنای حلول روح یک رب‌النوع در قالب خاکی و انسانی و همچنین تجسد نیکی ها است. در فلسفه آیین هندو "آواتار" (Avatara) حکایت از تناسخ و تجسد روحی برتر در قالبی خاکی و زمینی دارد که با هدف انجام ماموریتی مهم از آسمان به قلمرو خاک هبوط کرده است.

و اما در فیلم، انسان ها پس از ناامیدی از یافتن انرژی پایان ناپذیر در زمین، پا به فضا گذاشته اند و می خواهند به هر نحو ممکن آن را به دست آورند، این سخن کاملاً قابل باور – و نه قابل قبول- است و در فیلم ها و سریال های امروزی مثل Prison break نیز همین مسئله را به شکلی به روزتر می بینیم. اصولاً آنچه در مورد آینده زمین نیز بارها بیان شده این است که مسئله اصلی در سال های آینده، مسئله انرژی ست، پس رقابت ها و احتمالاً جنگ ها نیز بر سر آن خواهد بود. مقایسه کنید این را با لشگر کشی های آمریکا به کشورهای دیگر، یا کمی دور تر نیز اگر برویم، اولین لشگر کشی آمریکایی های آینده به سرزمین تازه کشف شده آمریکا –که Avatar نیز با اینکه سعی کرده اشاره به سرزمینی دیگر و موجوداتی دیگر داشته باشد تا به طور مستقیم به مسئله ای اشاره ای نکند اما باز یادآور حمله اروپاییان به سرخپوستان بومی قاره ی بعداً نامیده شده آمریکاست-. کامرون می گوید که انرژی حقیقتاً مطلوب انسان که آن را در تکه سنگ هایی با انرژی مادّی (آنبتانیوم) می جوید، در جای دیگری نهفته است. این را در طرز زندگی نی تری می بینیم، سلوک او در میان طبیعت زیبایشان از آرامش روحی او و انرژی نابی که به آن اعتقاد دارند حکایت دارد.

گروهی که با هدف حمله و تخریب وارد عمل می شوند، مادّیون هستند؛ کسانی از روابط انسانی و احساسات عاطفی تهی شده اند و کشته شدن انسان ها و درختان برایشان یک امر گذرا برای رسیدن به هدف است ( و البته به درستی خودشان هم نمی دانند که هدف چیست!) و احترام به اعتقادات دیگران که برای خودشان مفهومی ندارد، خنده دار. اما آیا کسی که با اعتقادات قلبی اش بازی شود، آرام خواهد نشست؟ نی تری نشان می دهد که در صورت خیانت جِِیک به او و قومش حاضر است او را نیز طرد کند و این عظمت عشق و اعتقادی ریشه دار تر را نشان می دهد که درگیر احساسات کمرنگ تر نمی شود. کُلُنل که مسئول قسمت نظامی ماجراست با قصد انتقام وارد می شود، زیرا روز اول ورود به سیاره زخمی عمیق نصیبش شده و حال..آنجا را جهنم می داند و می خواهد به راستی جهنمش کند ( و این عقده های درون انسان را نشان می دهد).

Jake sully به ظاهر قرار نیست وارد این ماجرا شود، اصلاً آماده نیست، در سوابق او به حضور در ماجرای ونزوئلا اشاره می شود که به طور ضمنی گویای حمله ای از سوی آمریکا به ونزوئلا در جریان مشکلات فعلی ست! -و لابد در کنار آن می توان ایران، کره شمالی، کوبا، پاکستان، افعانستان، عراق و ... را نیز نام برد-. تنها دلیل حضور او در اینجا شباهت او به برادر مقتولش، که قرار بوده در جریان تحقیقات شناسایی ناوی ها کمک کند است (در فیلم بیان نمی شود چرا برادرش کشته شده، تنها گفته می شود به دلیل داشتن یک سری مدارک و ظاهراً ما باید به این شک کنیم که هموراه برای آنان که به دنبال راه های مسالمت آمیز می گردند، از سوی گروه مقابل تهدید هست) اما او که ذهن نسبتاً پاکی دارد تنها کسی می شود که به حقیقت دیگران را درک می کند و می خواهد جلوی جنگ را بگیرد (این جا اشکالی اساسی بر فیلم را وارد می دانم که در ادامه یادآوری خواهم کرد). اما چه چیزی در ابتدا باعث قبول ورود او به جایی می شود که برای رسیدن به آن باید پنج سال یخ زده در سفینه بماند؟ بی پولی! در عین حال و در ادامه با ورود به Avatar خود در بیان دلیلش در شوق برای اتصال به بدن جدید به Grace می گوید: شاید این کاری ست که دکترم خواسته بود انجام دهم (و این احتمالاً امیدواری به زندگی و ایجاد هیجان و انگیزه است)؛ شوق اولیه او را در دویدن پس از مدت ها را ببینید..

در چرایی حمله به ناوی ها از زبان کلنل، باور حق بودن ارتش آمریکا پیش می آید و این نکته اشاره خوبی ست به اینکه انباشت ذهنی از فرضیات و داده های دیگران موجب تصمیم گیری های ناصحیح در مورد دیگران می شود، آنچنان که آمریکا برای مردم دنیا دشمن تعریف می کند (کلنل از ناوی ها برای افرادش هیولا می سازد و می گوید ما ترس را با ترس پاسخ می دهیم، همان جملاتی که بوش در قبال تروریسم می گفت.. در حقیقت اشاره ی به جای کامرون از زبان نی تری که به جیک می گوید اگر تو اشتباه نمی کردی لازم نبود آن ها (موجودات سگ مانند) بمیرند در اینجا و در قبال جرج بوش که صدام و طالبان را مجهز کرد و سپس در صدد بازپس گیری آن ها بر آمد، ستودنی ست).

فیلم گرفتن جیک برای خاطرات روزانه، با این که به آن متمایل نیست موجب یادآوری اشتباهات گذشته و درس گرفتن است. او باید فردی دو جانبه باشد: هم برای انسان ها به منزله گشایشی در صفوف موجودات ناوی (حتی در میان انسان ها نیز تا جایی برای هر دو دسته با روش متفاوت کار می کند!) و هم برای موجودات بیگانه، فردی در حال تعلیم برای اثبات شایستگی و پیوستن به آنان. اما آیا می توان در دو (یا سه) جبهه متفاوت گام برداشت اگر این ها جنبه مشترکی با یکدیگر نداشته باشند؟ پاسخ این را در انتهای فیلم می بینیم: جسم انسانی رها می شود و جسم جدید، بیدار.

در میان انسان هایی که در حال حمله به پاندورا هستند چند نفر هستند که علیه نظام حاکم عمل می کنند (نماد وجود هسته های امید در میان سیاهی) و تقریباً همه نیز به دست نیروهای خودی کشته می شوند (و در اینجاست که واژه شهادت را برای این افراد به کار می برد که بیراهه هم نیست).

اصل مجازات خائنین، چه در میان فضائی ها، چه میان انسان ها بسیار جالب است.

زیبایی های پاندورا برای جِیک جالب و عجیب است اما برای ما نیز یادآور وجود زیبایی های بسیاری در زمین است که به خاطر عادت کردن راحت از کنار آن ها می گذریم. چنان که پاندورا برای ما عجیب و جالب است، زمین نیز با نگاهی دقیق تر خواهد بود.

در ابتدای ورود جیک حسادت جزئی فرمانده فضائی ها را می بینیم، حسّی طبیعی در میان انسان ها –اصولاً تنها تفاوت این موجودات با انسان ها رنگ پوستشان، دم داشتن، گوش هایی شبیه چهارپایان و زبان بیگانه شان است و هدف از نشان دادن چنین موجوداتی تنها کلّی تر بودن قضیه است- اما حسادت با مقابله منطقی جیک و نشان دادن وفاداری، احترام به توانایی ها و نشان دادن قدرت فروکش می کند. دقت کنیم به نحوه انتخاب رهبر جنگ (جِیک) که بر اساس قدرت بدنی و توانایی تصمیم گیری اوست و به یاد بیاورید آنچه در قرآن درباره انتخاب طالوت برای جنگ با جالوت عنوان شده.

رنگ های سرد رنگ غالب در صورت موجودات ناوی (آبی)، پرنده های آن ها و در تمام فیلم است. اما در میان قبیله جوششی غیر متحرک نیز به چشم می خورد که از منبع انرژی آن ها (ایوا) ست. اصوالاً به نظر می رسد آنچه انسان ها به عنوان انرژی به دنبال آن هستند آنی است که گریس می گوید: شبکه ای از انرژی که همه آنان را به هم وصل می کند، نوعی وحدت وجودی..ببینید حتی با وجود اختلاف سلایق و نظرها هرگز دچار تفرقه درونی نمی شوند (بر خلاف انسان ها که هر کدام راه خود را دنبال می کند). در قرآن داریم: همه به یک گونه بودند اما اختلاف ورزیدند و خداوند در روز قیامت درباره آن ها قضاوت خواهد کرد. رئیس قبیله و همسر او لباس قرمز به تن دارند و پدر بزرگِ پدر بزرگِ نی تری با تصاحب بزرگ ترین پرنده شکارچی که برخلاف بقیه شکارچی ها رنگ قرمز و پر حرارتی دارد به بالا ترین مقام رسیده. به نظرم منظور کامرون در مسئله انرژی این است که منبع تمام انرژی ها از معنویات (خداوند یا همان ایوا) است.

ظاهرِ اولیه تا حدودی ناخوشابند ناوی ها که در ابتدا به چشم می خورد کم کم و با دیدن عواطف موجود میان آن ها و مظلومیت شان در مواجهه با مارین ها (انسان ها)، باعث ایجاد حس همذات پنداری و همراهی با آن ها می شود. حسی که در طول فیلم باگذشت زمان به نفع آن ها اوج می گیرد؛ قضاوت های ناموجود اولیه یا موجود اشتباهی که در زندگی با دید باز به تدریج تصحیح می شوند.  I see you نام ترانه نهایی فیلم و جمله ای ست که توسط جیک و نی تری در قبال یکدیگر بیان می شود؛ شاید بتوان جمله کوتاه I see (به معنای می فهمم) و I see you (می بینمت) را در رابطه ای تنگاتنگ و مشابه دید، اگر درست ببینیم، اگر چشمانمان را باز کنیم، حقیقت ها را دیده ایم و آن چیزی جز زیبایی نیست. جمله I see me through your eyes (من خود را از چشمان تو می بینم) ظرافت فوق العاده ای در معنا دارد.

بیان کامرون در قداست بخشیدن به تمام موجودات است، اعتقاد ناوی ها به حضور موجودی برتر -که اشاره به خداوند است- و ارتباطی که آنان با تمام موجودات پست تر برقرار می کنند – و این در فیلم بسیار به چشم می خورد، از حس پشیمانی نی تری از کشتن موجوداتی شبیه سگ برای نجات جِیک – و چه زیبا بیان می شود که دلیل مردن آن ها وحشی بودنشان نیست، ورود انسان ها به قلمرو زندگی آن هاست، اما وقتی پای جان یک انسان که اشرف مخلوقات است در میان باشد، به ناچار انسان برگزیده می شود- تا انتخاب پرنده شکارچی برای آنان و ارتباط با درخت آرزوها- به نشانه وحدت وجودی تمام مخلوقات (فلسفه ملا صدرا و عارفان را مقایسه کنید). نی تری به ناچار و برای نجات جیک موجوداتی سگ مانند را که به او حمله کرده اند می کشد اما به پای آنان می رود و از روح آن ها عذرخواهی می کند که مجبور به چنین کاری شده، احترامی که او برای روح همه موجودات قائل است نشان از اهمیت دادن به هستی تمام موجودات زنده است، مسئله ای که در شکار هم بیان می شود و جیک نیز آن را کم کم یاد می گیرد. در جایی موجودات سگ مانند را می بینیم که در حال مراقبت از توله های خود هستند و این در قیاس با صحنه اول مواجهه جیک با آن ها بسیار تکان دهنده است. در قرآن داریم: زمین و آسمات و موجودات آنها مسخرّ شما هستند. اما همواره نحوه برخورد با موجودات و زمین مورد توجه بوده است و این به زیبایی در فیلم نشان داده می شود.

آشنایی جِیک با نی تری باعث تحولی تدریجی در او می شود. لا اقل این بار، بر خلاف تایتانیک که علاقه ای (نمی خواهم این گونه احساسات سبک را عشق بنامم) ظاهری را نشان داد و جک محو صورت زیبای رز شد، جنبه عقلی و احساسی یک رابطه عاطفی در  هم آمیخته می شود (نی تری محو شجاعت و به قول خودش قلب بزرگ جیک می شود یعنی سیرت او) و ارتباطی عمیق شکل می گیرد که با وجود سوء تفاهم هایی در میانه راه نیز ادامه می یابد – و در تایتانیک نیز شاهد این سوء تفاهم در پیدا کردن گردنبند در جیب جک بودیم. در واقع کامرون از برون گرایی یک رابطه عاطفی در تایتانیک به درون گرایی در آواتار رسیده است. نی تری در رؤیت اول که کامل هم نیست می خواهد جِیک را بکُشد. چه چیزی مانع او می شود؟ دانه درخت مقدس که بر روی تیر او می نشیند. می خواهد از جیک دور شود، چه چیزی باعث تغییر عقیده اش می شود؟ نشتن دوباره دانه های درخت بر تن جیک. شاید در این حوادث و با نگاه به حالات نی تری به وضوح در یابیم که دل او در حال کشش به سوی جیک است و این دانه ها را نشانه ای برای اطمینان قلبی اش در نظر می گیرد (چیزی شبیه استخاره میان ما). در حقیقت کامرون این بار برای بیان دلیل ایجاد محبت بین دو انسان پاک (نی تری و قومش را انسان هایی در نظر بگیرید با ظاهر و سنن متفاوت)، نشانه های الهی که بدون خواست دو فرد و تنها با پاکی قلب هایشان در راه قرار می گیرد را پیش می کشد که بسیار به اعتقادات قلبی ما مسلمان ها و نیز تمام انسان های معتقد به حضور نشانه ها نزدیک است، و البته با بیان نی تری و گواهی انسان های متوجه، این نشانه ها در زندگی همه ما حضور دارند. گرچه حتی پدر او که رئیس قبیله است به چنین چیزی اعتقاد ندارد و می گوید که دانه درخت مقدس در همه جا پراکنده است! اما نی تری که قلبش را پاک تر و چشم درونش را بازتر نگاه داشته قادر به دیدن این نشانه ها ست (لاَیاتٍ لِاُولِی الالباب: نشانه های روشنی برای خردمندان).

حضور زن های قوی درفیلم های کامرون به امری طبیعی بدل شده و شاید تنها فیلمی از وی که در آن بخش زن ماجرا ضعیف است تایتانیک باشد (که البته در آن فیلم هم رُز به تدریج قدرتمند می شود). زن فیلم های کامرون مرد ساز است: در Terminator و در فیلم حاضر این را به وضوح می بینیم. آنان به شکلی عمل می کنند که در جریان همسر گزینی وارد عمل می شوند و خنثی نیستند..کشیدن دست جک در تایتانیک را به همراه کشیدن دست جیک ( و چقدر این دو اسم شبیهند!) توسط نی تری در آواتار. شخصاً عاشق صحنه هایی هستم که نی تری در حال ارائه اسم زن های مختلف به جیک برای انتخاب همسر است در حالیکه آرزو دارد جیک او را بر گزیند و با کوچکترین نشانه ابراز علاقه او به یکی از آن ها نگران می شود. اصلاً زن غیر مبارزی در فیلم نیست؛ گریس که رهبر گروه دانشمندان پروژه آواتار است، خلبان بالگرد (با بازی خوب میشله رودریگز) و مادر نی تری هم از این جمله اند. آموزش های نی تری به جیک را نگاه کنید، تماماً یادآور آموزش های مذهبی و عمیق اقوام شرقی ست..آنجا که جیک می آموزد به شکل یک عارف با تمام موجودات ارتباط برقرار کند یا با موجودی ماورائی که بزرگتر و قدرتمندتر از همه است ارتباط برقرار کند. در انتهای فیلم ظاهر انسانی جیک در برابر نی تری قرار می گیرد، اما اینجا دیگر عادت به جسم نیست که باعث علاقه است، این درون نادیدنی این دو ست که دیگری را می بیند و می فهمد و دوست دارد. صحنه نهایی که نی تری ماسک اکسیژن را برای نجات جیک -که تا به حال صورتش را ندیده!- روی صورتش قرار می دهد و از شوق او می گرید از به یاد ماندنی ترین صحنه های مفهومی ست که تا به حال دیده ام. این بار به مانند تایتانیک، فیلم با مرگ یکی از دو ضلع مثبت ماجرا به پایان نمی رسد..

در جریان نابود کردن درختی کهنسال که مورد احترام قبیله است و از زیباترین و دردناک ترین صحنه های یک فیلم (برای برخی حاضرین در هواپیما و بالگردها هم چنین حسی را می آفریند)، نماد قدرت ظاهری انسان را می بینیم که قادر است در یک لحظه جهان را نابود کند. تخریب طبیعت توسط انسان..برای چه؟ برای قدرت بیشتر! قدرت از دید او چیست؟ ثروت، یعنی پول! اما آبا می داند که این درخت است که اکسیژنی تولید می کند که مایه زنده ماندن هم او ست؟ این همان خالی کردن زیر پای خود برای رسیدن به گنج است و ماندن همیشگی در چاه کنده شده و همان چیزی ست که کامرون در این سکانس های ماندگار و برای بیان هدف فیلم می گوید. ماندگاری قوم نی تری بر سر عقاید با وجود گریه برای از دست دادن درخت ندایی ست به آنان که فکر می کنند می توان اراده، ایمان و اعتقاد انسان ها را به مانند درختان نابود کرد. گرچه ناوی ها دچار یاسی در نتیجه از دست دادن اکثر موهبت هایشان شده اند اما حضور دوباره یک رهبر با روشن کردن راه و اندیشه درست، دوباره آن ها را به زندگی و مبارزه باز می گرداند.

دعای جِیک با وجود عدم اعتقاد کامل به وجود ایوا، قدرتی خدایی را با حضور حیوانات دیگر پاندورا فراهم می آورد تا بیگانه ها را شکست دهند (از این لغت "بیگانه" که برای انسان ها به کار می برد خیلی خوشم آمد!)، گاهی آن ها که ظاهراً به ما شبیه ترند، در حقیقت بسیار از ما دورند.. اصولاً در فیلم، میان انسان ها همیشه نوعی عجله و وابستگی به تکنولوژی دیده می شود و در میان فضائی ها نوعی زندگی عرفانی همراه دعا که به آرامش درونی انجامیده است.

شاید این اولین فیلمی باشد که در آن زندگی موجودات فضایی بسیار ابتدایی تر به نظر می رسد و این انسان است که در برابر آنان دارای تکنولوژی بسیار پیشرفته تری ست. اما از نظر فرهنگ و اعتقادات چه؟ کامرون می گوید که اگر از نظر تکنولوژی پیشرفته ترین باشیم و اعتقادات ما (همان انرژی اصلی که از آن غافل شده ایم) سست شوند، به هیچ نمی ارزد و به این ترتیب مادّیون را به شدت سرکوب می کند. البته این نگاه همیشگی او در قبال تکنولوژی کور انسانی بوده، که در تایتانیک با اشاره به سخن یکی از حاضرین در کشتی که مغرورانه گفت: حتی خدا هم نمی تواند این کشتی را غرق کند، و سپس با نمایش غرق شدن آن، تلنگری زد به انسان ضعیفی که خود را بیش از آنچه هست می بیند و بسیار از حقیقت ها به دور است و یا در Terminator که به عاقبتِ سپردن کارها به ماشین ها اشاره می کند. اصولاً یکی از اهداف همیشگی کامرون نشان دادن عجز آدمی در قبال مصنوعات ساخت خود اوست که او را به نابودی می کشاند (و البته خودش در حال استفاده از نوعی تکنولوژی پیشرفته در ساخت فیلم های سه بعدی ست! و باید گفت منظور او جنبه های تاریک و فکر نشده پیشرفت است). انسان مغرور فکر می کند بسیار قدرتمند است در حالی که در برابر طبیعت بسیار ضعیف است، در برابر یک طوفان، زمین لرزه یا برخورد یک شهاب که اینقدر از آن می ترسد چه می تواند بکند؟ دقت کنید به علاقه کامرون در به تصویر کشیدن اجسام عظیم ساخت بشر با موسیقی حماسی جیمز هورنر که در مورد حرکت کشتی تایتانیک نیز به چشم و گوش می رسید و در اینجا با آن هواپیما و سفینه ی غول پیکر.. و سپس.. نابودی آن ها!

اشاره به مرگ و زندگیِ دوباره نیز در فیلم زیباست. وقتی همکار جیک تیر می خورد، قبیله او را زیر درخت آرزو ها می آورد و همه دسته جمعی برایش دعا می کنند (گرداگرد نشستن آن ها را ببینید و جمع شدن ما دور کعبه را)..فکر می کنید که او نجات می یابد اما می میرد.. معنای دعا و آرزوها چه زیبا بیان می شود که لزوماًَ به معنای برآورده شدن دقیق آن ها نیست و نی تری با دیدن برآورده نشدن دعایشان به این اشاره می کند که روح او در جایی بهتر؛ نزد "ایوا" که در حقیقت همان خدای قادر آن هاست خواهد بود (در هر برآورده نشدن آرزو و دعایی بهتری هست). نی تری می گوید که ما دو بار زندگی می کنیم (گرچه شاید Avatar با معنای تعریف شده اش که حلول روح در بدنی دیگر و زندگی در قالب جدید است به نوعی اعتقاد هندوها و بودائیان به Rebirth را تداعی کند اما ذکر عدد دو برای پیروان آیین پیامبران بسیار دقیق و درست است) و در ادامه نی تری می گوید که او (مُرده) جایی نرفته و نزد ایوا (خدای آن ها) زندگی جدیدی را آغاز می کند. جمله ای که جیک از قول او می گوید نیز هم علمی و هم در ارتباط با همین مطلب است: قانون بقای جرم و انرژی می گوید که انرژی در جهان ثابت است و تنها تبدیل می شود، پس روح هم می تواند پس از جسم به زندگی ادامه دهد. انتقال روح جیک به جسم جدیدش نیز روایتگر این است که در زندگی دنیا نیز ممکن است دو بار زندگی کنیم (یاد فیلم "تنها دو بار زندگی می کنیم می افتم)؛ اگر راهی اشتباه رفته و جبرانش کنیم، روحی جدید در ما دمیده شده و جسم نیز دیگر آن قدیمی نخواهد بود، چنانکه ابتدا روح و افکار جیک متحول می شود و در نهایت این جسم اوست که تحت تاثیر افکار جدید، جسمی جدید را بر می گزیند (مسلماً ظاهر یک انسان رسیده به حقیقت با انسان گمراه یکسان نخواهد بود). دقت کامرون در اینجا زیباست که جیک در ابتدا به شوق گام برداشتن دوباره بر زمین به دنیای جدید پا گذاشت و در نهایت پرواز را تجربه کرد!

کشش داستان و فیلمنامه قوی کامرون باعث می شود با وجود طولانی بودن فیلم از آن خسته نشویم، گویی کامرون استاد این کار است، چنانکه در تایتانیک نیز چنین بود و این امری ست که کم برای فیلم های بیش از دو ساعت اتفاق می افتد.

شاید بتوان در میان ساختار فیلم نماد ها یا طرز بیان هایی را دید که فیلم های دیگری را به یاد می آورد؛ فیلم هایی مثل The Matrix (در خوابیدن انسان ها در یک دستگاه و انتقال ذهن شان به موجودی دیگر)، The Last Samurai و Dances With Wolves (بودن در مقابل یک عده انسان و سپس با آن ها)، Lord of the Rings (صحنه های نبرد) و حتی پوکوهونتاس (به نقل از نشریه دنیای تصویر که دلیل این را به دلیل ندیدن فیلم نمی توانم بیان کنم) و Shrek (ظاهر هیولا مانند در برابر انسان زیبا که در نهایت ظاهر اول انتخاب می شود) که در این میان ارجاع به فیلم آخرین سامورایی را پر رنگ تر می بینم. با این همه آنچه آواتار را از این گونه فیلم ها جدا و برتر می سازد حس انسانی بارزتری ست که در آن نهفته است که آن را با تمام وجود حس می کنید، حس همذات پنداری با صدمه دیدگان جنگ. اگر در آخرین سامورایی به سامورایی ها قداستی بیش از حد داده شد و کارهایی می کردند که چندان برای انسان معمولی قابل قبول نیست (مثل رفتار بخشایشی زنی که شوهرش به دست سرباز آمریکایی کشته شده بود در قبال وی)، در اینجا با ناوی ها روبرو هستیم که خود نیز اشکالات و اشتباهاتی دارند، دچار بحث های درونی می شوند، حسادت می ورزند، انتقام جویی می کنند و در عین حال زندگی خوبی دارند.. و این، ماجرا را باورپذیرتر می سازد.

Avatar با وجود آنکه به ظاهر فیلمی تخیلی ست، دارای همه جنبه های واقع گرایی نیز هست. اگر فیلم Termintor کامرون بیشتر با جنبه تخیلی ماجرا به چشم آمد و یا در تایتانیک تنها به جلوه های واقعی پرداخته شد، با تلفیق این دو اکنون به این فیلم می رسیم که ترکیبی جامع تر و از جنبه جلب مخاطب نیز موفق تر خواهد بود؛ جوان تر ها را با جلوه های ویژه اش راضی خواهد کرد و دوستداران جدی سینما را با مفاهیم عمیق خود. جنگ و نابودی انسان ها و عواقب محتوم آن – و به طور کلی موجودات- سخن اصلی فیلم است، تا تلنگری به سیاستمدارانی باشد که بدون توجه به تاریخ و عقل و دیدن جان سایر انسان ها، تنها به منافع دنیوی خود چشم دوخته اند. گریه های نی تری بالای سر پدر یا پرنده اش در این باره صدایی بسیار طبیعی، حزن آلود و به یاد ماندنی است.

ترکیب عقل و عشق شاید مسئله ای باشد که با کمی تعمق در فیلم عاید ذهن شود. اگر بسیاری بر این نکته نقد می کنند که چرا یک آمریکایی باید نجات دهنده این موجودات ضعیف تر و پسرفته تر (از نظر تکنولوژی) باشد، من می گویم که اصلاً چنین مسئله ای مطرح نیست! اگر جیک سالی یک آمریکایی غوطه ور در تکنولوژی و پیشرفت های بدیع بوده، وقتی یک قهرمان می شود که از دست آوردهایش همراه با اتکا به نیروهای غیبی و باورهای معنوی ناوی ها استفاده می کند و البته نکته نهفته در این ماجرا که اکثراً از آن غفلت کرده اند این است که آن فن آوری همراه با این معنویت است که قدرت می آفریند و در حقیقت اشاره کامرون به ترکیب این دو، که به عقیده ما مسلمان ها نیز همراه شدن علم و دین باعث پیشروی جسمی و روحی ست سازگار می باشد.

تاثیری که فیلم در نهایت بر انسان می گذارد، هر چه که هست خوبست! باعث می شود بازتر و بهتر نگاه کنیم و تصمیم بگیریم، بهتر از آنی که هستیم باشیم و مهمتر از همه دیگران را نیز ببینیم.. (هرچند این اثر موقت باشد!) به نظرم کامرون در چند سالی که درگیر این پروژه بزرگ بوده عمر گذرای خود را با سپردن هدیه ای بزرگ به بشریت سپری کرده است. نوع کار وی نیز چنین است، به سختی وارد پروژه ای می شود اما اگر وارد شد، تمام وقت و ذهن خود را معطوف به آن می کند، کم فیلم می سازد اما ماندگار تر از تمام فیلم های دیگر. بدین ترتیب بسیاری از نقدهای غیر منصفانه در برابر فیلم را نمی پذیرم.

اشکالات فیلم: به دو مورد مطرح شده در فیلم نقد اساسی دارم: اول اینکه چرا جیک را سربازی معرفی می کند که در ونزوئلا شرکت داشته؟ آیا این به معنای تبرئه و موجه نشان دادن جنگ در ونزوئلا (و سایر کشورهای مشابه) نیست؟ وگرنه روح حساس جیک سالی در همان جا نیز متحول می شد و به دفاع از مردم کشور بیگانه می پرداخت. در کنار این، بحث منجی خارجی نیز از مسائل مهم است که در ادامه و در کنار بحث نقدهای دیگر به آن خواهم پرداخت.

نقد های دیگر: کمتر کسی در ایران را دیدم که آواتار را دیده باشد و از آن به خاطر مفاهیم عمیقش تعریف کند! با مراجعه به برخی سایت ها و وبلاگ ها هم مطلبی در این مورد به چشم نمی خورد و حتی در یک مجمع اینترنتی ایرانی نوشتاری با عنوان آواتار، توهین به انسانیت (البته عنوان آن دقیق در خاطرم نیست اما با همین مضمون بود) به چشم خورد!

همچنین در جلسه نقد سریال های استراتژیک که با حضور دکتر حسن عباسی برگزار شد، اشاره نسبتاً کوتاهی به فیلم شد و ایشان در این باره بیان کردند که فیلم، با موضوعی کم مایه و تکراری چند واژه را دوباره هجّی می کند: اشاره به اینکه نجات بخش نهایی، از میان خود آمریکا ئی ها - و نه شرقی ها- خواهد بود و دوم اشاره به وجود  ذهنی غیر ثابت که آن را با فلسفه علمای امروز نیز همسو می دیدند. در بحث اول (که مورد اشاره یکی از دوستان خواننده وبلاگ هم بود) باید چند نکته را گویا شوم. بله، این نشان آمریکا و هر کشور دیگری ست که فیلم می سازد، و چون آمریکا بزرگترین تولید کننده فیلم دنیاست (البته ظاهراً به تازگی هندی ها گوی رقابت را در تعداد تولید ربوده اند! البته با چه کیفیتی؟) باید هم در مدح خود بگوید! مگر کشور ما در فیلم های دفاع مقدسش آن همه رشادت را نشان نمی دهد؟ البته در رشادت های سربازان ما شکی نیست، منتها بحث من در مقدار این توانایی هاست که یک تن، ده ها نفر را می کشد و زخم بر نمی دارد (و البته به وعده خداوند در قرآن به مومنان برای برتری بر 10 یا دو برابر دشمنان را اعتقاد دارم). در مورد این که تلاش آمریکا برای نشان دادن منجی نهایی از میان غربیان و به خصوص افرادی که در مناطق صهیونیست نشین ظهور می کنند (مثال عینی آن؛ ماتریکس) تلاشی نسبتاً واضح است شکی نیست و این -متاسفانه- نشان از وابستگی شدید افکار قدرتمند (قدرت در اینجا به معنای سرمایه دار) این کشورها به افکار و آراء صهیونیست ها دارد. خوشبختانه در این فیلم به مرجع صهیونیستی جیک به هیچ نحو اشاره نمی شود! و البته باید دانست که جیمز کامرون ته زمینه های صهیونیستی اش را برای خود حفظ کرده است و چندی از اسامی استفاده شده در فیلم نیز عبری هستند. و البته باز هم نمی توان بر او خرده گرفت، چرا که مسلماً ما نیز در فیلم هایمان از اسامی مثل حسن ، علی، شهروز و ... استفاده می کنیم نه اسامی انگلیسی.

روزنامه ال اسرواتوره رومانو، ارگان واتیکان، نوشته است: "آواتار که سم ورتینگتون در آن ایفای نقش می‌کند، به نوعی روح‌ گرایی می‌پردازد که به پرستش طبیعت منتهی می‌شود." پیش از این رادیو ای. پی واتیکان گفته بود: "فیلم با زیرکی به همه آن شبه دکترین‌هایی اشاره می‌کند که خواهان تبدیل اکولوژی به مذهب هزاره هستند." من به این گفته اعتقاد ندارم و فضا و گویش فیلم را در جهت تقدیس ارتباطات معنوی (به طور کلی) با سعی بر دوری از اشاره مستقیم به مذهب خاص می بینم و هدف را، برقراری ارتباط با تمام پیروان ادیان مختلف.

قضیه اشاره به درخت (و اینکه ظاهراً در یکی از فرق صهیونیستی به نام کابالا همه قوای خالق را در توالی لایه های یک درخت تصویر شده [به نقل از http://smostaghaci.persianblog.ir/post/352/] ) را شخصاً موضوعی انحرافی و جزئی می بینم که به پیام اصلی فیلم لطمه نمی زند و از اهداف انسان دوستانه و معنویت گرای آن کم نمی کند و در ذهن مخاطب عام نیز با در نظر گرفتن عدم وجود شناخت از چنین قومی، اشکال مهمی وارد نمی کند.

اشاره شده به "ایوا" و اینکه با اعتقادات موحدان نیز منطبق است (و خدا را شکر که به این مورد ایرادی وارد نیامده چون مصداق همان روایت شبان و چوپان است و بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه) و همچنین اینکه پیدایش جدید جیک در تن آواتارش چیزی ورا و مخالف باور موحدان است؛ این امری ست که تنها در اختیار و قدرت خداوند قرار دارد. بنده، این نظر را قبول ندارم. به نظرم ظهور جدید جیک در غالب جدیدش تنها نمادی از زندگی دوباره در دنیاست. از آنجایی این را می گویم که "ناوی" ها نیز میرا هستند و انتقال جیک به بدن جدید به مفهوم زندگی جدید او در دنیای باقی (که در اختیار خداوند است) نمی باشد.

در جلسه دکتر عباسی و در سایت منتقد برجسته کشور؛ آقای مستغاثی به این مطلب اشاره می شود که "ناوی" ها نشان از جن (دکتر عباسی) یا حلقه مفقود داروین (مستغاثی) دارند. با این دو نظر موافق نیستم، چرا که کامرون برای دوری جستن از اشارات مستقیم به هر موجود مورد اشاره ما، منطقه را سیاره (یا ماهی) در فاصله ای با چندین سال نوری از زمین فرض کرده است. البته بسیاری با دیدن فیلم و آوا ها و عقاید و نوع سلوک آنان به یاد بومیان جزیره آمریکا یا سرخپوست ها می افتند که یادآوری قابل قبول تری ست و به نظر می رسد اگر کامرون قصد داشته باشد گروهی را نیز یاد آور شود، آن، سرخپوستان باشند.

در http://nahadsbmu.ir/article.aspx?gidview=5098 نوشته شده که برای اولین بار در فیلم های آمریکایی واژه "شهادت" بیان شده است: خلبان زن بالگرد که علیه سیاست های "شرکت" سر به شورش برداشته و به جِیک و دیگر بومیان پاندورا پیوسته است، پیش از عملیات نهایی و حمله به فوج بالگردهای مهاجم عینا واژه ی martyrdom را به کار برده، میگوید: "منو بگو که فکر می کردم با یه نقشه ی تاکتیکی بدون شهادت می شه پیروز شد!". البته این سایت شاید این واژه را در حد این افراد نمی داند اما باید یاد آور شد که مردن در راه خداوند و احساسات خدایی همان شهادت (دیدن و گواهی دادن به وجود خدا) ست و تنها مختص فرقه و مذهب خاصی نیست و حتی برای این موضوع باید از جیمز کامرون تشکر کرد! چرا که این واژه را در معنایی برای فدا کردن خود در راه زندگی پاک دیگران بیان می دارد و لا اقل این کلمه ی ارزشی را به انحراف نکشانده است. در کنار این، چون تنها عادت بینندگان به شنیدن و تصویر این کلمه در بیانیه های القاعده و یا فیلم هایی تروریستی از طرف مسلمانان بوده (و طبعاً تصویر ذهنی ناخوشایندی از آن ترسیم شده)، کاربرد درست تر آن جای خوشحالی دارد. البته از این نظر در نگرانی فرو می رویم که راه برای استفاده بیشتر از این کلمه در فیلم های آتی گشوده شود و استفاده ای ابزاری از آن به عمل آید.

شخصاً تمام نقدهای وارده بر صهیونیستی و مرتد بودن فیلم را قبول ندارم و البته دلیل این امر هم اثر فیلم است. چرا که تا اثری در کار نباشد، موثری وجود ندارد و به وجود آمدن معلول، نشان علت است و علّت بی معلولِ مورد نظر، فاقد کارایی برای علت بودن در زمینه مورد بحث است، لااقل از نظر عملی، که بعید نیست که منظور نویسنده نیز چنین باشد اما تاثیر مهمتر از نظر است. اگر در میان هزار نفر بیننده عام (که اکثریت بینندگان فیلم را تشکیل می دهند) بپرسید: آیا در فیلم آثار و رگه های صهیونیستی دیدید یا نه؟ و 900 نفر پاسخ دادند که نه! و در نتیجه چنین شک و شبهه ای بی مورد است. البته این مسئله تشکیک در هر فیلم ساخت هالیوود به جعلی، بی محتوا و صهیونیستی بودن مختص ایران و کشورهای صهیونیست ستیز دنیاست ( به یاد بیاوریم سخنانی درباره صهیونیستی بودن کارتون تام و جری از زبان استاد محترم و مورد علاقه من "حسن بلخاری قهی" را). با بحث صهیونیست ستیزی که امری درست و به جاست کاری ندارم اما باید این را احساس کرد که نحوه تعامل ما با غرب و تولیدات آن نیز اندکی افراطی، تعصب گرایانه و پیش فرض محور شده است.

 

 

در حاشیه:

* فروش فیلم ثبت تایتانیک را هم جابجا کرد! (با فروشی حدود 2 میلیارد دلار و این را در نظر بگیرید که بودجه کل کشور ما حدود 370 میلیارد دلار است!) البته این را با توجه به هزینه بلیط سینما که اغلب آن نیز در رابطه با سینماهای دارای تکنولوژی سه بعدی بوده نیز می دانند. به هر حال اکنون جیمز کامرون صاحب پرفروش ترین فیلم های کره زمین است! در مقام پاسخ به بسیاری از منتقدان باید گفت: ما اگر می توانیم خود فیلمی بسازیم که آواتار در مقابلش هیچ باشد و گوینده عقاید ما (گرچه به نظرم آواتار تبلیغ عقاید ماست تا غرب!)

* در مراسم Golden Globe (فیلم های درام) موفق به دریافت جایزه بهترین فیلم و بهترین کارگردانی شد و در چند رشته دیگر از جمله موسیقی متن و ترانه نامزد شد.

* بازی ویدئویی آن وارد بازار شده و به احتمال زیاد شاهد محصولات دیگری از آن نیز خواهیم بود.

* در ایران و تا آن جا که شنیده ام رویکرد چندان مثبتی نسبت به فیلم وجود ندارد و بسیاری آن را فاقد جنبه های جذبی تایتانیک می بینند که البته از نظر من چنین نیست. لااقل می توانم دو بار دیگر این فیلم را تماماً ببینیم و این مسئله ای است که کم پیش می آید!

* جیمز کامرون برای ساخت ادامه فیلم و ایجاد سه گانه ای برای آن نیز ابراز تمایل کرده است (پیش از این در Terminator نشان داد که توانایی ساخت قسمت دومی دارای محتوا را برخلاف بسیاری دارد).

* نشریه دنیای تصویر با اشاره به برخی ویژگی های این فیلم از جمله جلوه های ویژه، ماجرای ماوراء زمینی، دیدن به شکل دو بعدی اعضای آکادمی، تنفر اعضا از ژانر علمی/تخیلی (تا به امروز هیچ فیلمی که داستان آن مربوط به فضا باشد نتوانسته اسکار ببرد) و استفاده از جلوه های ویژه به جای بازیگر واقعی، آواتار را دارای موانعی جدی برای کسب اسکار معرفی می کند. با این حال، باید دانست که جایزه Golden Globe نیز روی کاغذ و با منطق نباید به این فیلم تعلق می گرفت (بیشتر به فیلم های درام خالص تعلق می یافت) ولی این بار اوضاع فرق می کند! تلفیقی از درام و هیجان و انیمیشن را داریم که تفکیکش برای اعضای آکادمی هم چندان آسان نخواهد بود! باید منتظر مراسم ماند..البته به تازگی از سوی متخصصین و کاربران سایت یاهو نیز به عنوان بهترین فیلم نامزد اسکار برگزیده شده است. جدید: و بالاخره پیش بینی منطقی دنیای تصویر درست از آب در آمد و آواتار موفق به کسب اسکار نشد و این فیلم Hurt Locker بود که اسکار را به خود تعلق داد. به زودی این فیلم را نیز خواهم دید و بررسی کاملی در مورد آن ارائه خواهم داد...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 16:54  توسط مهدی  | 

ما در این وبلاگ بهترین آثار روز سینمای جهان را با افتخار به شما دوستان عزیز معرفی می نماییم.

مهدی

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 11:33  توسط مهدی